![]() |
![]() |
|
| دل نوشته ها |
|
تقدیم به روح یعقوب بروایه
یعقوب بروایه دانشجوی من بود با ردا وعصا به سوی توبال می زند مرگ بگریز یعقوب بروایه بگریز.
تلآلو شادی در چشمت نمی گذارد چهره مرگ را ببینی یعقوب بروایه بگریز.
تودرستایش زندگی به خیابان رفته بودی مرگ به تو هدیه کردند بگریز یعقوب بروایه بگریز.
از مجموعه ۲۲ مرثیه در تیرماه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:11 توسط امین اشرفی |
|
|
برای ندا آقاسلطان
التهاب هم بستر من شده است تا طلوع صبح توایستاده ای دربرابر دیدگانم خواب بر من حرام شده است وبرتمام آزادگان جهان در کابوسهایم تو می میری من زاده می شوم خون تو می تراود از دهان من چشمهایم را می پوشاند سرخی ارغوان گرمای خونت که به پای درخت به خواب زمستانی رفته آزادی ریخنه است نوید بهار خواهد داد! واین ندایی است که تو باچشمهای زل زده ات سردادی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 17:12 توسط امین اشرفی |
|
|
با تن گردی از مخمل فیروزه ای وبال نازکی از یشم هیچ کس نخواهد گفت زیبایی ای پرنده چراکه مگس نام توست چرا که ازاین پیش تر آزرده مان کرده ای وپروبالت رااز شادی به هم سائیدی
شمس لنگرودی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:46 توسط امین اشرفی |
|
|
تو همه جا حضور داری صفحه به صفحه ی کتاب هایم سطربه سطر نوشته هایم واژه به واژه ی شعرهایم نقطه به نقطه ی طرح هایم قطعه به قطعه ی عکس هایم... حضور داری اما من نیستم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:33 توسط امین اشرفی |
|
|
خانه را برای چه بتکانم؟
وقتی تو نخواهی آمد ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 19:57 توسط امین اشرفی |
|
|
حرام می شوم ٬ حرام
به سلاخ ذبح شرعی بیاموزید !
جان می دهم و نمی میرم
به سلاخان ذبح شرعی بیاموزید ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:45 توسط امین اشرفی |
|
|
ولنتاین مبارک! نگاه ولنتاین مبارک! بوسه ناب ولنتاین مبارک! عشق پرطمطراق ولنتاین مبارک! چون کبک سردربرف نا آگاه ولنتاین مبارک! تکه های دل هرسو جدایی غم جانکاه ولنتاین ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 20:48 توسط امین اشرفی |
|
|
چمدانت را می بستی مرگ ایستاده بود و نفس هایم را می شمرد.
شمس لنگرودی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 1:1 توسط امین اشرفی |
|
|
به نام خدا
1 الان دو روز از رفتن من و آیدا به مرکزنگهداری ازکودکان ناتوان ذهنی« مهر مادر» می گذره ومن هنوز بوی اونجا رو حس می کنم ، اما چیزی که همش اذیتم می کنه صدایی که هنوز زنگش تو گوشمه ، راستش خودم هم دلیل این حس ترس ، اضطراب ، نگرانی یا چیزدیگه رو نمی فهمم.
2 ـ خیلی ممنون از لطفتون ، بازدید بسیار خوبی بود - خواهش می کنم ، قدم رنجه فرمودین ، خوش آمدین ، به سلامت. حتی لحظه ی خداحافظی هم تمام حواسم متوجه آن صدای عجیب بود ، تا حدی که بیشتر حرفهای مسئول مرکزو آیداروهم کامل نشنیدم ، صدای تلویزیون که داشت مراسم جشن عاطفه ها رو پخش می کرد توی مغزم می پیچید...
3 وقتی از پله ها پایین اومدیم ، محمد رضا برای دهمین بار دستش را به طرف من دراز کرد تا من به سمتش رفته و با او دست بدهم و من مثل نه بار گذشته این کار را انجام دادم و بعد از او خداحافظی کردیم. - نمی خوای بریم آیدا ؟ - دیرت شده ؟! مثل اینکه حالت خوب نیست ؟ - چیز مهمی نیست . خوبم.
4 وقتی می خواستیم از پله ها بالا بریم و به طبقه ی بالا که مخصوص نگهداری نوزادان بود برسیم ، نمی دانستم چرا هراسانم . از پله ها بالا رفتیم و با تخت های بسیاری روبه رو شدیم که روی هرکدام نوزادی خوابیده بود یا آرام ودرخواب شیرین ویا گریان و در تلاطم اما در هر صورت معصوم و بی گناه. - این نوزاد رو همین امروز آوردن اینجا - مشکلش چیه ؟ - نمی دونیم ، فعلأ که چشمهاش نمی بینه اما به مرور زمان مشخص می شه که مشکل دیگه ای داره یا نه. من منگ به آیدا و خانم پرستار نگاه می کردم بدون آنکه صدای آنهارا بشنوم صدا چنان در گوشم فریاد می زد که برای چند ثانیه چیزی نمی شنیدم. - این دختر خوشگل رو چرا اینطوری بستن به تخت ؟! - وقتی دستاش باز باشه لباسهاشو در میاره و به خودش آسیب می رسونه. محمدرضا برای بار نهم دستش رو جلو میاره و من مثل هشت بار گذشته با او دست میدم
5 پرستار مارو به اتاق بازی بچه ها برد ، هنوز در اتاق رو کامل باز نکرده بود که چندتااز بچه ها به طرف ما دویدن ... - سلام - سلام - سلام - سلام عزیزم خوبی ؟ - سلام عزیزم اسم تو چیه ؟ - سیدامیر - به به چه اسمی ، امیر جان چندسالته ؟ توی این هم همه سیدامیر مچ دست راستمو گرفته بود و دخترکوچولوی دیگه مچ دست چپم و یکی دیگه ازبچه ها با اشاره دستش تلویزیون رو بهم نشون می داد که هم چنان داشت چشن عاطفه ها روپخش می کرد. نمی فهمیدم دقیقا منظورشون چی بود... - میدونی من یه برادر دارم؟ - خب؟ - اسمش مرتضی است پرستار چیزی درگوشی چیزی به آیدا میگه و آیدا هم بااشاره دستاش می خواد به من منتقل کنه اما حرفهای امیرحسین نمی ذاره متوجه بشم - یه داداش دیگه دارم اسمش علی ، اونا موبایل دارن، من کامپیوتردارم ،میزدارم ، کامپیوترم باند داره ، تازه گوشی هم داره ، راستی تو تخت داری ؟ - نه! - ا ؟!! نه بابا ! پس رو زمین می خوابی ؟ - آره. - من تخت دارم آیدا می آد وآروم تو گوشم می گه که امیر مجهول الهویه است ! هنوز اون صدا توگوشم بود . اتاق بچه ها هم همون بورو می داد. بچه ها منو به هرطرف که دوست داشتن می کشیدن تا اینکه جلو ی پنجره اتاق به خودم اومدم. روبروی پارکینگ مرکز بود. سید امیر که بهتر وبیشترازهمه حرف می زد از من پرسید ماشین داری؟ گفتم : نه ! بچه ها هم همگی شروع کردن به صحبت درمورد ماشین های پارک شده. محمدرضا برای هشتمین بار دستش رو به طرف من گرفت و من هم مثل هفت بار گذشته با او دست دادم. 6 دکتر داشت توضیحاتی به ما می داد " اینجا همه بچه ها مشکل ذهنی ندارن ! بعضی ها مثل این از لحاظ مغزی کاملا عادین ، فرانک سلام. من و آیدا هم به فرانک کوچولوی خوشگل با دندون های ریز و نامرتبش که از لابلای لبهای همیشه خندونش دیده می شد سلام کردیم. - سلام - خوبی خوشگل خانوم ؟ اسمت چیه ؟ کمی متعجب نگاه می کند اما هنوز لبخند به لب دارد . - فرانک ، 3 سال آیدا با فرانک حرف می زند اما من حواسم به چند تخت اونورتربود همون جایی که اون صدا اومد . با اشاره آیدا متوجه شدم که باید به دکتر توجه کنم . دکتر همچنان توضیحاتی به ما می دهد. - ببینید فرانک یک بیماری خاص ونادر داره که با کوچکترین ضربه ای استخوانهاش می شکنه وگرنه ازلحاظ ذهنی هیچ مشکلی نداره وما مجبوریم تواین مرکز بچه های کم توان ذهنی نگهداریش کنیم. البته خانوادش هم نتونستن ازش نگهداری کنن ، خب بهش دست بزنی میشکنه ! باید زودتر از اینها از پاهای تاکمر گچ گرفته شده فرانک می فهمیدیم. محمدرضا برای هفتمین بار توجه من رو جلب کرد ومن به طرفش رفتم وبا اون دست دادم ، فرانک رونشون دادو دستاش رو مثل ننوی بچه بهم قلاب کرد و تکون داد.
7 - بابا دیگه دیونه شده بودم. این سومین باری بود که منو بابا صدا می زد. آیدا من رو متوجه دختری کرد که دستش رو 180 درجه می چرخوند دکتر هم متوجه توجه ما شد - بله ، نرگس مفاصلش کامل می چرخه ... دکتر داشت در مورد بیماری نرگس حرف می زد من به اونزدیک شدم ، دست راست نرگس راکه به طرف من دراز شده بودگرفتم ، نرگس با حرکتی سریع دست چپم رو هم گرفت و خودش رو پرت کرد توبغل من که دکتر جلوش رو گرفت واون رو به تختش برگردوند.نرگس توی چشمهای من زل زده بود ، عمق نگاهش دست نیافتنی بود. برای ششمین بار با محمدرضا دست دادم.
8 - بابا برای بار دوم این صدا روشنیدم. چند تخت اون طرف تر کسی گفت بابا !! اون داشت منو صدا می کرد!؟ اون به من نگاه می کرد و صدا می زد بابا !! ما کنارتخت امین ایستاده بودیم .دکتروآیدا در مورد او حرف می زدند - امین کم کم داره فلج می شه ، دیگه نمی تونه حرکت خاصی بکنه - پاهاش چرا کامل برگشته ؟! - خشک شده ! دکتربادست شکم امین رو فشار می داد - نگاه کنید شکمش کاملا شل و وله آیداازحالت صورت امین متوجه درد ش شد - درد رو که حس می کنه ؟ دکتر برای اینکه بیشتر شرایط امین قابل درک باشه مچ هردوپای اون رو گرفت و باقدرت تمام به جلوفشارداد و امین چنان جیغی کشید که آیدااز وحشت از جاپرید و به ستون پشت سرش چسبید و بعدآرام آرام به اون تکیه داد. محمدرضا برای پنجمین بار با لبخندی به طرف من آمد وبامن دست داد.
9 من داشتم دنبال صدایی که برای اولین بار منو بابا صدامی کرد می گشتم ، خیلی از صداها و حرفهای اطرافم رو نمی شنیدم ، سعی می کردم خودم رو با محیط وفق بدم بوی عجیبی توی سالن پیچیده بود و تلویزیون هنوزداشت جشن عاطفه ها رو پخش می کرد. محمدرضا برای بار چهارم با من دست داد ، لبخندی زد و من و آیدا را بااشاره دست دعوت کردروی پله ای که اونشسته بودبنشینیم وسعی می کردبااشاره دست چیزهایی را به مابفهماند .
10 ازاینکه برای اولین بار وارد چنین محیطی شده بودم سردرگم و متعجب بودم. نگاهم بی اختیار به این طرف و آن طرف می چرخید. دخترکوچکی به شکل عجیبی مفصل دستش را کامل می چرخاند. دختر دیگری که دستش را به تخت بسته بودند باتمام قدرت سر خود به لبه تخت می کوبید. پسر کوچکی در گوشه سالن ساکت در چشمهایم ذل زده بود.دخترکوچولوی ظریفی از مچ پاها تا کمر در گچ بود. محمدرضا برای بار دوم بامن دست داد . آقای دکتر به بچه ها سرک می کشید .پرستارها این طرف و آن طرف می رفتند. بوی عجیبی داشت اذیتم می کرد. همه با نگاههای عجیبی مارو نگاه می کردند. پسرکی دستش را به طرف من دراز کرد به طرف او رفتم با من دست داد با سن کمش دستم را به سختی می فشرد خانم پرستاری از کنارمان رد شد دستی به سر پسرک کشید و گفت :" چه خبرمحمدرضا؟" او جوابی نداد ، هنوز دستم رامحکم گرفته بود. ساکت. حرف نمی زد. در حالی که سکوت عجییب محمدرضا و حرکات دستهایش که سعی داشت چیزی به من بگوید تمام حواس مرا مشغول خود کرده بود ناگهان صدایی شنیدم . کسی از دور صدا زد « بابا !! »
3/7/84 59: 23 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:26 توسط امین اشرفی |
|
|
نفسم بالا نمی آد، بدنم کرخته ، دستهام لمس شدن پاهام از زمین جدا نمی شن . پشتم توزمین فرورفته ، سرم سنگینه وپلکهام بی حرکت. حالت تهوع دارم. کاش اونقدر قدرت داشتم تا دستهامو تکون بدم و جلوی کورشدنم رو بگیرم. این نور عظیم داره کورم می کنه. دیگه خیسی کف خیابونو حس نمی کنم. صدای موسیقی کرکننده ای گوشمو نوازش میده. دور خودم می چرخم ، سرم گیج میره. حالت تهوع دارم. دیگه صدای ردشدن ماشین هارو نمی شنوم امااون موسیقی کرکننده هنوز توی گوشمه ونور عظیم توچشمهام. حالت تهوع دارم. ... نورکم شده و موسیقی ملایم دستهام وپاهام رو بلند میکنن زمین هم با من بلند میشه ! چه حس غریبی! همه چیز با موسیقی ملایم میرقصه! من هم میرقصم! - بدبخته بیچاره! - خدارحمتش کنه!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 13:7 توسط امین اشرفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مرداد 1387 فروردین 1387 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|